صدای زنگ یک پیام کوتاه مرا به خود آورد . از جانب دوستم مجتبی شریف نیا بود. خیلی کوتاه نوشته بود : با نهایت تاثر و تاسف ابراهیم ( لپاسر ) کوزگر فوت کرد.
در آنی همه ی خاطرات گذشته ام با مرحوم کوزه گر را مرور کردم.
موضوع به زمان دبستان و راهنمائی بر می گشت. اون زمان بنده به همراه پسرش محمد حسن و دوست دیگرمان حسین تسخیری در آبدارخانه ی مسجد حسینی لپاسر برای کسانی که در مسجد می آمدند چای دم کرده و وسایل پذیرائی را مهیا می کردیم.
شادروان کوزه گر آدم بسیار حساسی بود و گاهی بسیار عصبانی.
شاید بارها ما را به خاطر شلوغ کاری هامان از آبدارخانه بیرون کرد و ما چون به کارمان و به اخلاق ایشان عادت داشتیم دوباره بر می گشتیم و او چون دست تنها بود ناچار مجدد ما را می پذیرفت . آدم مهربان و بسیار دوست داشتنی. آدمی که در همه ی ماه رمضان ها و همه ی دهه های محرم با عشق و علاقه در مسجد می ماند و شاید در این ایام هیچ میهمانی نرفت.
هر وقت او را می دیدم یاد خلوت آبدارخانه و شنیدن صدای سخنران و مداح و دل سپردن به عشق و دوستی ائمه در فاصله ی دیواری از مسجد می افتادم و همینک که او رفته خاطرات آن لحظات دوباره برایم زنده شده است.
مرحوم کوزه گر سال های زیادی قبل و بعد از ما در آن آبدارخانه برای همه و در همه ی مراسم ها زحمات بسیاری کشید. این اواخر متاسفانه دچار عارضه ی سرطان معده شد و پنج شنبه ۳۰ / ۱ /۸۶ دار فانی را بدرود و به دیار باقی شتافت.
باشد تا مرگ ایشان و همه ی آنانی که می شناسیم و از کنارمان بسوی ابدیت پر می کشند ما را به این نکته برساند که چیزی نمانده تا مرگ ؛ فقط یک قدم
روحش شاد و مورد مرحمت ایزد منان باد. |