از ۷ سالگی که خاطراتی در پس ذهنم باقی مونده همواره تلاش برای زندگی در دستور کار خانواده قرار داشت. البته فقط تابستون ها توی جواهرده ( ییلاق تابستانی مردم رامسر و حومه ) کار می کردیم و در سایر فصل ها تو خونه به پدرمون که کار نمد مالی ( حلاجی ) داشت کمک می کردیم . شاید در اوقات کمی از سایر فصول کارهای تجاری ما انجام می شد. هوای تمیز و منظره ی زیبا و تماشایی جواهرده برام با خاطرات بسیاری توام است که به مرور اون ها رو می نویسم.
جدای از فروش آب البالو ؛ دوغ ؛باقلی در اوایل کارکرد ؛ کمی که بزرگتر شدم کار در آهنگری های جواهرده آغاز فعالیت جمعی من بود. اون زمان جواهرده برق نداشت و آهنگری ها با پوست گاو وسیله های آکوردون مانندی درست می کردند که وظیفه ی دمیدن باد به کوره ی آهنگری را انجام می داد که اصطلاحا به آن « دم » می گفتند.وظیفه ی ما « دم دم » ها ؛ دمیدن هوا به کوره توسط یک جفت « دم » تعبیه شده در پشت کوره ی آهنگری بود . هر آهنگری معمولا دو یا سه « دم دم » داشت تا پس از خستگی هر یک دیگری کار را ادامه بده و آتش همیشه شعله ور بمونه و آهن های موجود در کوره ؛ همیشه تفتیده .
چند خاطره ی بجا مونده از آن که گاهی خالی از تلخی های استثمار آهنگر ها نبود ؛ هنوز در ذهنم مونده که قابلیت تعریف دارن. این آهنگرها عموما با ساخت داس ؛ چاقو ؛ تله ی حیوانات ؛ نعل اسب ؛ میخ نعل ؛ تیز کردن چاقو ها ؛ داس ها و تعمیر اون ها رو بعهده داشتن . هنوز هم چند تائی از آهنگرها در تابستان و در جواهرده به کار آهنگری مشغولن و بدون استثنا وقتی به جواهرده بروم به اون ها سر می زنم.حرفه ای سنتی که رو به فراموشیه و شاید چند سال دیگر اثری از اون باقی نمونه.
۱ - اولین باری که سر کار گذاشتن جدی یه نفر رو دیدم تو همین آهنگری ها بود. به یکی از این « دم دم » ها گفته بودن که با چوبی بلند ؛ آبی را که برای « آب دادن » گوشه ای بودبهم بزنه.( آب دادن : اصطلاحی در آهنگری؛ که شاید فولاد آبدیده بتواند راهنمایی کنه شما رو ) .بنده خدا قریب نیم ساعت آب را هم می زد تا آب خسته شه . بعد متوجه شد حسابی سر کاره ولی چیزی هم نتونست بگه.
۲ - سال اول آهنگری رو با روزی ۵۰ ریال کار کردم . کار سخت و غیر قابل تصوری برای جوون های امروز.سال دوم رو روزی صد ریال ؛ سال سوم روزی دویست و سال چهارم و پنجم رو روزی چهارصد ریال در آمد داشتم.
در آمد سال سومم رو جمع کردم و حدودا ششصد تومن شده بود یه دوچرخه ی سبز ۲۶ خریدم . در پوست خودم نمی گنجیدم و سال ها دوچرخه سواری کردم و در آخر اون رو نهصد تومن فروختم.( به این میگن اقتصاد شکوفا در کشور ؛ که وسیله ای مستعمل پس از چند سال رو می شه گرونتر فروخت. )
با این دوچرخه یه بار تصادف بدی کردم و قسمتی از بالای ابرویم شکافته شد که با بخیه ؛ قضیه ختم بخیر شد ولی اثرش هنوز بجا مونده.
۳ - کنار آهنگری یه رنگ رزی بود ( گازری ) که شادروان احمد گازر توی اون کار می کرد . ایشون پارچه های محلی مثل چغا ؛ قدک و چادر شب را در کوره ی رنگ دستی با رنگ های طبیعی رنگ آمیزی می کرد. « این هم سنتی بود که تقریبا از بین رفته ). ایشون پیرمرد روشن ضمیری بود که کمی لکنت زبان داشت و بسیار شوخ طبع بود .
روزی از من چیستانی پرسید و چند روزی برای جواب ؛ وقت داد. باور نمی کنید وقتی چیستان رو گفت موندم نتونستم جوابشو بدم از خجالت روزها نتونستم تو چشم احمد اده نگاه کنم.( اده مخفف ادیجان و در گویش رامسری یعنی دائی جان ) از اونائی که می شناختم پرسیدم ؛ اونا هم نمی دونستند.
اون چیستان این بود : الف : « اون چیه که وره دنن و تکان دن مستحبه » و ب :« اون چیه که وره دنن واجب ؛ تکان دن مستحبه و درگاه هردن حرامه ؟ » برگردان فارسی : « اون چیه که فروکردن وتکون دادنش مستحبه و دومی اون چیه که فروکردنش واجب ؛ تکان دادنش مستحب و بیرون آوردنش حرامه ».
البته بعدها وقتی جوابش رو گفت فهممیدم چقدر ساده بود. چند روز بعد وقتی دوباره احمد اده سووال رو تکرار کرد و من گفتم جوابش رو نمی دونم با تمانینه گفت جواب اولی انگشتر تو نمازه و دومی حال میت در قبره.
۴ - سال سوم آهنگری ؛ در مغازه ی «کله ع لی عباس » ( عباس پسر کربلایی علی) مشغول بودم. حاج عباس ببری تنها آهنگری بوده که علاوه بر همه ی کار های آهنگری تله های خوک و شغال رو درست می کرده البته الان دیگه پیرمرد شده و کار نمی کنه.
یه روز که مشغول درست کردن داس از آهنه شاسی ماشین بودیم ؛ تکه ای از برش تفتیده ی اون پرت شد و در آنی پشت دست چب و به زیر زانویم اصابت کرد . چشمتان روز بد رو نبینه ؛ سوزش شدید برش و جزغاله شدن مقداری از گوشت انگشت های دست و زانو ؛ هیچگاه از یادم نمی ره.اثر این روز تاریخی هنوز باقی مونده و بهم یاد آوری میکنه که سختی ها رو فراموش نکنم.
بخشی از خاطرات آهنگری بود. نمیدونم نوشتن خاطراتم خوبه یا نه لطفا نظر بدین تا وب بهتر بشه. |