ساحل دریا
  
 دیگر لازم نیست به ساحل دریا بروید؛ ما ساحل دریا رابه خانه هایتان می آوریم.
 
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو
موضوع بندی

آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 8 اسفند ماه سال 1385
خاطرات -  محل زندگی - ۲ -  کار در آهنگری

از ۷ سالگی که خاطراتی در پس ذهنم باقی مونده همواره تلاش برای زندگی در دستور کار خانواده قرار داشت. البته فقط تابستون ها توی جواهرده ( ییلاق تابستانی مردم رامسر و حومه ) کار می کردیم و در سایر فصل ها تو خونه به پدرمون که کار نمد مالی ( حلاجی ) داشت کمک می کردیم . شاید در اوقات کمی از سایر فصول کارهای تجاری ما انجام می شد. هوای تمیز و منظره ی زیبا و تماشایی جواهرده برام با خاطرات بسیاری توام است که به مرور اون ها رو می نویسم.

جدای از فروش آب البالو ؛ دوغ ؛‌باقلی در اوایل کارکرد ؛ کمی که بزرگتر شدم کار در آهنگری های جواهرده آغاز فعالیت جمعی من بود. اون زمان جواهرده برق نداشت و آهنگری ها با پوست گاو وسیله های آکوردون مانندی درست می کردند که وظیفه ی دمیدن باد به کوره ی آهنگری را انجام می داد که اصطلاحا به آن « دم » می گفتند.وظیفه ی ما  « دم دم » ها ؛ دمیدن هوا به کوره توسط یک جفت « دم » تعبیه شده در پشت کوره ی آهنگری بود . هر آهنگری معمولا دو یا سه « دم دم » داشت تا پس از خستگی هر یک دیگری کار را ادامه بده و آتش همیشه شعله ور بمونه و آهن های موجود در کوره ؛ همیشه تفتیده .

چند خاطره ی بجا مونده از آن که گاهی خالی از تلخی های استثمار آهنگر ها نبود ؛ هنوز در ذهنم مونده که قابلیت تعریف دارن. این آهنگرها عموما با ساخت داس ؛ چاقو ؛ تله ی حیوانات ؛ نعل اسب ؛ میخ نعل ؛ تیز کردن چاقو ها ؛ داس ها و تعمیر اون ها رو بعهده داشتن . هنوز هم چند تائی از آهنگرها در تابستان و در جواهرده به کار آهنگری مشغولن و بدون استثنا وقتی به جواهرده بروم به اون ها سر می زنم.حرفه ای سنتی که رو به فراموشیه و شاید چند سال دیگر اثری از اون باقی نمونه.

۱ - اولین باری که سر کار گذاشتن جدی یه نفر رو دیدم تو همین آهنگری ها بود. به یکی از این « دم دم » ها گفته بودن که با چوبی بلند ؛ آبی را که برای «  آب دادن » گوشه ای بودبهم بزنه.(  آب دادن : اصطلاحی در آهنگری؛  که شاید فولاد آبدیده بتواند راهنمایی کنه شما رو ) .بنده خدا قریب نیم ساعت آب را هم می زد تا آب خسته شه . بعد متوجه شد حسابی سر کاره ولی چیزی هم نتونست بگه.

۲ - سال اول آهنگری رو با روزی ۵۰ ریال کار کردم . کار سخت و غیر قابل تصوری برای جوون های امروز.سال دوم رو روزی صد ریال ؛ سال سوم روزی دویست و سال چهارم و پنجم رو روزی چهارصد ریال در آمد داشتم.

در آمد سال سومم رو جمع کردم و حدودا ششصد تومن شده بود یه دوچرخه ی سبز ۲۶ خریدم .  در پوست خودم نمی گنجیدم و سال ها  دوچرخه سواری کردم و در آخر اون رو نهصد تومن فروختم.( به این میگن اقتصاد شکوفا  در کشور ؛ که وسیله ای مستعمل پس از چند سال رو می شه گرونتر فروخت. )

با این دوچرخه یه بار تصادف بدی کردم و قسمتی از بالای ابرویم شکافته شد که با بخیه ؛ قضیه ختم بخیر شد ولی اثرش هنوز بجا مونده.

۳ - کنار آهنگری یه رنگ رزی بود ( گازری ) که شادروان احمد گازر توی اون کار می کرد . ایشون پارچه های محلی مثل چغا ؛ قدک و چادر شب را در کوره ی رنگ دستی با رنگ های طبیعی رنگ آمیزی می کرد. « این هم سنتی بود که تقریبا از بین رفته ). ایشون پیرمرد روشن ضمیری بود که کمی لکنت زبان داشت و بسیار شوخ طبع بود .

روزی از من چیستانی پرسید و چند روزی برای جواب ؛ وقت داد. باور نمی کنید وقتی چیستان رو گفت موندم نتونستم جوابشو بدم از خجالت روزها نتونستم تو چشم احمد اده  نگاه کنم.( اده مخفف ادیجان و در گویش رامسری یعنی دائی جان ) از اونائی که می شناختم پرسیدم ؛ اونا هم نمی دونستند.

اون چیستان این بود : الف :  « اون چیه که وره دنن و تکان دن مستحبه  » و ب :« اون چیه که وره دنن واجب ؛ تکان دن مستحبه و درگاه هردن حرامه ؟ » برگردان فارسی : «  اون چیه که فروکردن وتکون دادنش مستحبه و دومی اون چیه که فروکردنش واجب ؛ تکان دادنش مستحب و بیرون آوردنش حرامه ».

البته بعدها وقتی جوابش رو گفت فهممیدم چقدر ساده بود. چند روز بعد وقتی دوباره احمد اده سووال رو تکرار کرد و من گفتم جوابش رو نمی دونم با تمانینه گفت جواب اولی انگشتر تو نمازه و دومی حال میت در قبره.

۴ - سال سوم آهنگری ؛  در مغازه ی  «کله ع لی عباس »  ( عباس پسر کربلایی علی) مشغول بودم. حاج عباس ببری تنها آهنگری بوده که علاوه بر همه ی کار های آهنگری تله های خوک و شغال رو درست می کرده البته الان دیگه پیرمرد شده و کار نمی کنه.

یه روز که مشغول درست کردن داس از آهنه شاسی ماشین بودیم ؛ تکه ای از برش تفتیده ی اون پرت شد و در آنی پشت دست چب  و به زیر زانویم اصابت کرد . چشمتان روز بد رو نبینه ؛ سوزش شدید برش و جزغاله شدن مقداری از گوشت انگشت های دست و زانو ؛ هیچگاه از یادم نمی ره.اثر این روز تاریخی هنوز باقی مونده و بهم یاد آوری میکنه که سختی ها رو فراموش نکنم.

بخشی از خاطرات آهنگری بود. نمیدونم نوشتن خاطراتم خوبه یا نه لطفا نظر بدین تا وب بهتر بشه.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 32271


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
           مهندس برق
از دانشکده ی صنعت آب و برق
         شهید عباسپور



شناسنامه کامل من...