ما توی دانشکده ی صنعت آب و برق شهید عباسپور درس خوندیم .این دانشکده نرسیده به حکیمیه و بالاتر از خاک سفید و اگر با کلاس بگم پائین تر از دانشگاه امام حسین علیه السلام واقع شده معمولا ۵ شنبه ها بچه ها برای تنوع به فلکه ی ۲ تهرانپارس یا یه کم اینورتر - اونورتر می رفتند.البته عباسپوری ها موجودات خوبی بودند و آدم های سر به هوائی نبودند منظورم رو که متوجه شدید.
یه دفعه با سه تا از بچه های دانشکده تصمیم گرفتیم که بریم شهر بگردیم.من شدم مدیر خرج و همه ی بچه ها دانگ سهم خودشون بهم دادند.پس از پایان شهر گردی وقتی از فلکه ی ۲ تهران پارس به خاک سفید رسیدیم تو حساب کتاب ها ۵۰ ریال زیاد اومد.
یکی گفت بده به من ؛ یکی گفت بنداز تو صندوق صدقات ؛ یکی گفت من سهم خودم رو می خوام( ۵/۱۲ ریال ) . دیدم اینجوری نتیجه نمی ده .گفتم چیزی می خریم و با هم می خوریم.
ابتدا به یه بقالی رفتیم؛ تصور کنید ۴ جوان با لباس مرتب ؛ به ایشون گفتیم آقا ۵۰ ریالی چی داری ؟ بنده خدا مارو نیگاه کرد و گفت شوخی می کنین ؟ گفتیم نه آقا. با تردید گفت هیچی. بهش گفتیم آقا آدامس ۵۰ ریالی هم نداری ؟ با دلخوری و اخم گفت نخیر آقا . برید بیرون.
با کلی خنده و شنگولی به یه میوه فروشی رفتیم . قیمت ها رو برانداز کردیم . تنها قلم ارزون مغازه هویج بود ؛ کیلوئی ۳۵۰ ریال. به بنده خدا گفتیم که آقا ۵۰ ریال هویج بدید. نیگائی به ما ۴ نفر کرد و گفت مسخره می کنید ؟ ۵۰ ریال هویج نمی شه .گفتیم آقا با ۵۰ ریال می شه ۱۵۰ گرم هویج خرید ؛ چرا نمی شه؟ ایندفعه جدی تر به ما نیگاه کرد . بچه ها از خنده نتونسنتد اونجا بمونن .
بالاخره بنده خدا رو راضی کردم ۱۵۰ گرم هویج وزن کرد . شد ۳ تا دونه هویج . در حالی که ما چهار نفر بودیم . وقتی اوضاع رو اینجوری دید یه دونه هویج اضافه کرد و گفت برید خوش باشید.
هویج ها رو تو همون مغازه شستیم و قبل از رسیدن به دانشکده در اوج شادمانی و خنده میل نمودیم.
خا طره ی زیبائی که بعد از دیدن هر ۵۰ ریالی و یا هویج بیادش می افتم.
|