ساحل دریا
  
 دیگر لازم نیست به ساحل دریا بروید؛ ما ساحل دریا رابه خانه هایتان می آوریم.
 
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو
موضوع بندی

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 24 بهمن ماه سال 1385
یلدای من

دوست خوبم احسان مهرابی مرا دعوت به یلدا بازی کرده و دیگران نیز به این کار ترغیب ؛                اول نمی دونستم یعنی چه؟ ولی با توضیحات مهندس متوجه شدم این بازی را عده ای از دوستان ایشان آغاز کرده اند و لازم است پنج ناگفته ی زندگی را برای دوستان بنویسیم چون طرح جالبی بود پذیرفتم .اما ناگفته های زندگی که زیبا باشند بسیارند انشالله توفیق باشد آن را در چند بخش پنج تا یی می نویسم امید وارم خوانندگان از مطلبم استفاده کنند و با نظراتشان مرا راهنمائی کنند. لازم به ذکر است که از یلدا روز ها و شبهای بسیاری گذشته است ولی یلدا بازی همچنان باقیست. 

۱ - در آغاز پاییز ۱۳۵۱ ؛ اول مهر ؛ روز بازگشایی مدارس و در ایام تولد صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در محله ی لپاسر رامسر متولد شدم . مرا مهدی نام نهادند.تا قبل از آغاز مدارس چیزی خاطرم نیست اما دو اتفاق خیلی مهم برایم پیش آمد که خواهر خوبم خدیجه خانم برایم نقل کرده است:

      - به همراه برادرم احمد آقا دچار سرخجه شدیدی شده و تا حد مرگ شدیم ما را رو به قبله و با دعا و دارو از این خطر رهانیدند.

      - مادر بزرگم شادروان سکینه درجانی برای طهارتم مرا به رودخانه ی پشت خانه امان برد ؛ ولی سرعت آب زیاد بود و از دست ایشان رها شده و آب مرا با خود برد ؛ پس از مدتی در خرابه ای گیر کرده بودم و یکی از هم محلی هایمان مرا از آب گرفته و پس از احیا مرا به بیمارستان برده و نجاتم دادند. 

  ۲ - اول دبستان سر کلاس درس خانم صفاتیان معلم خوب و بیاد ماندنی ام بهمراه دوتا از بچه محل هایم آقای عباس حلاجیان و آقای علیرضا حکمتی دزدکی ؛ بستنی خریداری شده در لحظه ی آخر قبل از زنگ مدرسه را از زیر میز آرام آرام می خوردیم.شاید ترسناک ترین خوراکی و شیرین ترین بستنی دوران عمرم بود که خوردم.

  ۳ - سال سوم دبستان خانم سمامی معلم خوب ما ؛ با آنکه شاگرد اول کلاس یودم ؛ مرا به علت ننوشتن مشق در چند روز و سواستفاده از رانت شاگرد زرنگی  به همراه ۵ نفر دیگر به دفتر فرستاد ؛ ناظم مدرسه گفت هرکه زودتر کفشش را در آورد کمتر تنبیه می شود ؛ من پس از دو تا شاگرد تنبل ها نفر سوم شدم.با چوب به سه ضربه به کف پایم زده شد.فهمیدم که اولا  آدم در تنبلی هم زرنگ باشد و باید سرعت عمل داشته باشد و ثانیا روش های ترغیبی در زودتر تنبیه شدن موثر است.

  ۴ - اواخر آذر سال ۶۰ کلاس چهارم ابتدایی بودم که برادرم شادروان حسینعلی حلاجیان دار فانی را وداع گفت. همزمانی این واقعه با امتحانات ثلث اول کمی مرا اذیت کرد اما معلم خوبم آقای سعیدی در کمک به من سنگ تمام گذاشت . خاطره ی تلخ فوت برادرم همیشه با شیرینی کمک معلم بزرگوارم همراه است و  موفقیت خود رامدیون آقای سعیدی می دانم.در این سال دوست خوبی هم از بچه هائی که از تبعات جنگ به شمال آمده بودند ؛  و همراهی همیشگی برای هم بودیم ؛ مراوده ی بسیار نزدیکی با من داشت . انشالله این دوست دوران دبستان آقای کامران سلیمانی زاده هرجا هست خدا یار و نگهدارش باشد.خاطره های شروع جنگ و زندگی و آواره شدن از دیارش برایم درسی بود که در آینده برای شناخت راه خیلی کمکم کرد. 

۵ - کلاس پنجم دبستان دو تا دوست داشتم که خیلی بر روحیه ام اثر گذاشتند:

اولی فرزند یکی از دکترهای دندانپزشک بیمارستان رامسر آقای ص ع ؛ پویان ؛ همکلاسم بود با اشاره به اینکه جزو شاگرد اول های مدرسه بودم قرار شد با پسر ایشان که او هم شاگرد زرنگ بود با هم درس بخوانیم طبیعتا باید من به منزل آنها میرفتم. من که در یک خانواده ی پر جمعیت و از نظر اقتصادی در طبقه ی متوسط بودم برایم خانه ای ویلائی با تمام امکانات موجود در آن تازگی داشت. در سر در ورودی قاب بزرگی از چهره ی معصومانه ی دوستم که با مهارت تمام روی بوم نقش بسته بود جلوه  می کرد. گوشه ی دیگر به مانند همان قاب تصویری از برادر بزرگش به چشم می خورد . وجود میکروسکوپ به عنوان وسیله ی شخصی دوستم برایم کمی غیر قابل باور می نمود. و آخرین ضربه بر ذهنم حضور خدمتکاری که هرچیز گفته و یا ناگفته را بسرعت برق انجام میداد و.....

- دومی فرزند بستنی فروش روبروی شهرداری رامسر / که فامیلی اش یادم رفت / کیوان ؛ بواسطه ی بستنی های بسیار خوشمزه اش فروش بسیار و طلبه های بسیاری داشت.جیب پر پول و ولخرجی های بی حد و حصرش هنوز از خاطرم نرفته است.

     برای من که همه ی تابستان های سال های دبستان را با راهنمائی پدر خدابیامرزم و برای آشنائی با جامعه ی بیرون و ایجاد حس استقلال اقتصادی و درک شرایط سخت پول درآوردن برای امرار معاش کارهای مختلفی ازجمله فروش آب البالو ؛ دوغ ؛ باقلا و سیب زمینی پخته و کار در آهنگری را تجربه کرده بودم دیدن تفاوت فاحش طبقاتی  خیلی سخت و تا حدی غیر قابل باور بود .

 البته قابل ذکر است آقای دکتر ؛ پدر دوستم برخی از دندان های مرا بواسطه ی این دوستی رایگان ترمیم کرد و کشید که هنوز از این جهت خود را مدیون زحمات آنان می دانم. 

   شاید بی انصافی باشد یاد شادروان خانم عذرا تقی پور ؛ معلم کلاس دوم ابتدائی و آقای پهلوان یلی معلم کلاس پنجم ابتدائی را به نیکی در این نوشتار یاد نکنم.

اگر دوستان رغبت کنند و نظر بدهند راهنمایم خواهد بود برای قسمت های بعدی یلدا بازی.

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 32217


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
           مهندس برق
از دانشکده ی صنعت آب و برق
         شهید عباسپور



شناسنامه کامل من...