ساحل دریا
  
 دیگر لازم نیست به ساحل دریا بروید؛ ما ساحل دریا رابه خانه هایتان می آوریم.
 
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو
موضوع بندی

خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
شنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1386
داستانک ( ۶ )  - عکس

 باز باران و در سراشیبی رسیدن به مکانی که عده ی زیادی بی صدا در آن جمعند.  همه در صف های مرتب و بی دغدغه ی معاش . چهره ی خیلی از آنها آشناست ؛ از همه آ شناتر چهره ی نوجوانی است که پیراهن یقه گرد مشکی به تن دارد.

باز باران و خاطره ی آن روز زیبا.

***

 درغروب یکی از روزهای  فصل زمستان و  هوای بارانی شمال ؛  خیابان  را آرام  قدم می زد. هوای همیشه بارانی  و  باران های ریز ؛  پر حجم و تندش را خیلی دوست داشت . او هر روز این مسیر را  به عشق خرید روزنامه ای قدم می زد و امروز هم چون گذشته این مسیر را آرام طی می کرد.

این مسیر را بارها رفته بود و بدون توجه به اطراف و  با ذکر زمزمه هائی بر لب ادامه ی مسیر می داد.  در پیاده رو کم عرض بهروز را دید که از دفتر عکاسی  بیرون  آمد . بهروز دوست قدیمی و ماندگارش بود ؛ مهرداد با لبخند سلامی کرد و بهروز جوابش را گفت .

 - مهرداد : اینجا چه می کنی ؟

 - بهروز : رفته بودم عکس هائی که چند روز قبل گرفتم رو تحویل بگیرم.

 - مهرداد : بذار ببینمش.

بهروز   عکس پرسنلی گرفته بود و مهرداد به شوخی و طعنه عکس را که دید   « با پیراهن یقه گرد تیره ای » ؛ رو کرد به بهروز و گفت : مرد حسابی عکس که می گیری حداقل طوری باشه که وقتی رفتی جبهه و شهید شدی ؛ آدم روش بشه به حجله ات بزنه.

بهروز لبخندی زد و عکس را از دست مهرداد گرفت و به آرامی گفت : حالا بریم جبهه ؛ شهید بشیم ؛ اونوقته که همین عکس رو قدی چاپ می کنند.

آن دو از هم خداحافظی کردند و هر کدام به راه خود رفتند.

***

چند ماه بعد و در ابتدای  بهار ۶۷ صدای دلنشین قران عبدالباسط از تویوتای سپاه با صدایی بلند پخش شد .  پخش صدای این نوار قران یعنی شهادت یکی دیگر از عزیزان .

از پشت میکروفن با صدایی رسا اعلام می شد : بسم رب الشهدا و الصدیقین  پیکر پاک و مطهر بسیجی شهید بهروز مشعوفی .....

***

در هوای دلپذیر بهار و در زیر باران ریز ؛ پر حجم و تند و  در مصلای شهر نماز میت بر جنازه ی بهروز خوانده می شود . تصویر قدی بهروز و تصاویر در قطع کاغذ تحریر ؛ چهره ی نوجوان خوش سیمایی بود که پیراهن یقه گرد مشکی پوشیده است.

***

و چه در باران و چه در آفتاب روزها ؛ ماه ها و سال های پس از آن ؛ همان چهره ی معصوم با نگاهی دل انگیز از پشت ویترین و قاب مزار شهدای بهشت زینبیه ی رامسر  با همان پیراهن یقه گرد تیره چشم ها را می نوازد و مهرداد را به یاد این جمله  در آن هوای بارانی می اندازد : بذار شهید بشیم همین عکس رو قدی چاپ می کنند .

***

هنوز روبروی تصویر ایستاده است و آرام زیر لب زمزمه می کند. 

 

برای دیدن تصویر و زندگینامه : تا مهر


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 32220


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
           مهندس برق
از دانشکده ی صنعت آب و برق
         شهید عباسپور



شناسنامه کامل من...